شباهنگ
ما در غم خویش غمگسار خویشیم به ناخن هام لاک قرمزی زده بودم که دوست داره ...از موهای فرم بیشتر خوشش میاد این بود که موهامو خشک نکردم و محکم بستموشون تا فر بشن پ.ن:نمایشنامه ی مخزن جلال تهرانی و یادته؟؟؟نصفه خوندیمش نه؟؟؟ من بی تو میروم!!!میبینی؟؟؟ مگرنه اینکه تو بی من رفتی که جاده های همیشه را با کسان دیگر دور و نزدیکت گز کنی و مرا به دست زمان سپاری ؟؟؟که یک روز این دخترک ساده ی ساده دل یاد بگیرد مثل تو همه چیز را به دست های زمخت زمان بسپارد؟؟که مثل تو یاد بگیرد فقط خودش هست و خودش... تو زخم عمیق کنده شده...تو!!!! پ.ن:اینبار میترسم...نه نه بر نمیگردم پ.ن:من میترسیدم ...از تو پ.ن: من یک کودک ترسوام و او خر بود این عهدیست که من میشکنم ...با خودم ...با خود خودم روی نیمکت خالی و سرد خوابگاه و زیر آن نور افکن های بلند که به پته پته افتاده اند که مینشینم و کنارم لیا و گیتار همیشه کوکش را میشنوم : (من و تو همیشه کنج غم میمونیم ...من و تو قدر شادی و نمیدونیم) ...به این فکر میکنم که درد من نبودن تو که نه ،که تو همیشه با منی و بنده را از خدایش هرچقدر هم دروغین و پوچ و اخمو و بدلحن و گس و نابینا و ناشنوا،جدایی نیست ...که درد من نداشتن تو و دوری تو از من و شرمگینی چشمهای مبهوتم است ...خیسشان که کرده ای با نداشتن ات و رفتن های کورکورانه ات ...میفهمی؟؟؟ نه !این روزها زیاد حالم خوب نیست...چشمهای کور تو مرا یاد گور های آماده می اندازد...نگران نباش به زودی دفن میشوم در نگاه بی خیال تو عزیز بی خیال گمشده ی من !!! این روزها تهی بودن مرا هیچ دروغگوی حرامزاده ای شکل تو پر نمیکند... پ.ن:ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره..کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره پ.ن:دلم برای پیاده رو های خیابان ولیعصر لک زده پ.ن:نه ..اون طوری هام نیست اما میدونی کثافت تنهایی احمقانه ی از روی لج بازیمو دوس دارم ... در حاشیه این روزها که ((جان کندمان غریزیست))گویا سرم به تنم سنگینی میکند من خوشی ته دلم نزده است فقط من بغض زده بیخ گلویم را گرفته که با بغض فریاد میکنم و سرفه هایم طعم خون میدهند خ و ن که اشک اینجا کم نمی آید ... که تو دوست من!!!!!!!کجایی؟؟؟؟حالت چطور است؟؟؟اینجا دلم نگران است به راه...اینجا من پرم از بغض و ترس...برگرد... که تو دوست من!!!!!!!!!!!!صدایت چاشنی ای از غم داشت و گرفته بود و سرفه های تو هم طعم خون میداد که تو دوست من!!!!!!!!! دستت را به من بده تو که توان راه رفتنت نبود اما قدم هایت را ... و هی تو که جدایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نفست هم بوی تعفن میدهد چه برسد به اینکه بشود کثافت وجودت را حوالی خودمان تحمل کنم هرچه خواستی گفتی ...سکوت را حرمت شکستی ...و هنوز نفست متعفن است سرم به روی تنم سنگینی میکند راستی چرا اینجا اشک کم نمی آید ................................................. پ.ن:باز رنگ باورم خاکستریست....صفحه های دفترم خاکستریست پیش از این ها حال دیگر داشتم.... باز هم بحث عقیل و مرتضی ست...آهن تفدیده ی مولا کجاست؟؟؟؟ پ.ن:به قول شریعتی من ترجیح میدم تو خیابون با کفش هام راه برم و به خدا فکر کنم تا اینکه بخوام تو مسجد به کفشهام فکر کنم پ.ن:کاش میشد گفت............ و من این شهر را با خیابان های خیس بارانی اش عاشقم و دخترکی که صورتش را به شیشه ی اتوبوس چسبانده با چشمان معصومش به آلودگی های من نگاه میکند... عکس ماهی که برسنگفرش خیابان می افتد و نیمکت تنهایی که مرا صدا میزند که نمینشینم که قدم میزنم که میروم که برگ های خشکی که زیر پایم خش خش میکنند مرا یاد این می اندازند که به راستی برگ ها از درخت خسته میشوند وگرنه پاییز بهانه اس که یاد وبلاگ یلدا و عاشقانه هایمان بغض میاندازد به جانم که برگ ها خسته اند و من گویا از همیشه خسته تر و مبهوت ترم ...که گیج میخورم و می افتم و.... که میدانم دیگر نگاهم نمی خواهد دودو بزند بر عکس کسی و کسانی که مرا به ابتذال بودن کشانده اند که میدانم دیگر تقویمی را خط نمیزنم که میدانم.................که میدانم دیگر هیچ چیز را نمیدانم که این پاییز ها چرا مرگ آور شده ...که چقدر مچاله شده ام که چقدر مدت هاست که خودم نستم که دلم برای خودم تنگ است که دلم نفس میخواهد و رفیق میخواهد و درد مشترکی فریاد شده که چقدر این باران ها را عاشقم که دلم غنج میرود برای لحظه ای خیس از باران که موهایم در بادی سوزناک رها میشوند راستی تا کجا میشود نبود و محو بود و زرد...که این یرقان تنهایی بی پایان را میدانم علاجی نیست و من آنقدر معلق مانده ام که دیگر به هبچ کس و هیچ جا تعلق ندارم آنقدر معلق مانده ام که دیگر به هبچ کس و هیچ جا تعلق ندارم که دیگر به هبچ کس و هیچ جا تعلق ندارم که تعلق ندارم که معلقم که به هیچ کس که به هیچ چیز هیچ کس که معلقم . . . . . پ.ن:هنوز هم روزهایی حام خوب نیست اما اشکالی ندارد زمانی بود که سالها حال خوبی نداشتم پ.ن٢:خدایا نجاتم بده...ن ج ا ت من رفتم اینجا شباهنگ... این وبلاگ عزیزه ...اما میذارم خاک بخوره در ضمن اصا نمیدونم قالب وبلاگم چش شده مجبور شدم اینو انتخاب کنم به همان خدايي که ميپرستيم...به همان خدايي که تقدير اينچنيني برايم خواسته،هنوز ميتوانم لبخند بزنم از آن خنده هاي تلخي که دنياي آدم درون آینه را گه ميکند... لامسب تنهاي من!خود درگيري هايم را پاياني نيست،اسکيزوفرني شده ام(الان ياد سفره افطار ميفتي؟!)خود زني خود کشي...من خودکشي ميکنم ميبيني؟؟هر روز خودم را ميکشم که بي تو بماند را ميبيني؟؟من هم نديدم کاهي ميدانم!! داستان من و تو هم دارد تمام ميشود از خودم خسته ام از تو حتي از بوي تعفن جسد بو گرفته ام از سادگي ها و بچگي هايم و از عشقي که آوار شد سرم بچه تر که بودم اخر داستان ها وقتي به هق هق مي افتادم مامان ميگفت ((اين داستان ها دورغه تو چرا فيس فيس ميکني حالا)) دروغ نبود مامان ديدي ...آخر داستان دخترت را نميداني که بگويي دروغ نيست ... آخر داستان است ومن ضجه ميزنم آخر داستان پایان قصه ي من و تو قصه اي که با ما شروع شد و با من و تو تمام ميشود قصه ي تکرار-قصه ي دستهاي تو خنده هاي من-نبودن تو و بودن من -قصه ي پاي پر تاول من سايه تو -قصه ي خواب تو را ديدنم-قصه ي صداي تو و بغض هاي من-قصه ي تنهايي هاي تو و همدم تو شدن هاي من -قصه ي نگاه من و تو تمام شد همه ي قصه ها تمام ميشوند خدايا اين بود استجابت دعايم ؟ممنونم از بي فانوس شدنم ...چه داستاني ساختي از حماقت هاي من از دلتنگي هاي من از جان دادن هايم از مرگم خدا خدا خدا تمام ميشويم هم من هم تو تو ميروي دنبال زندگي پر طنينت و من مسخ ميشوم مثل درد به زير پوست تو تمام ميشويم من وتو و من بيني ام را بالا ميگيرم و سيگار دود ميکنم در تنهايي و ميخندم و به همه ميگويم زندگي خوشگله ميدونين؟؟ آخر هاي داستان است داستان جاده اي که به گه کشيده ايم آخر دوستي من و تو چه اوج هايي بود يادت هست؟؟يادت هست لعنتي؟؟يادت هست وقتي درد هاي هرکس براي ديگري درد بود و سخت يادت هست گرمي دست نوازشگر تو مرهم زخم هاي کهنه ي منه يادت هست يادت هست ديوار آن کافي شاپ بايد کنده شوم ميدانم دیگر نمیتوانم ادامه دهم کاش میشد دراین همه کلمه ذره ای از درد من بیان میشد کاش میشد نمیدانی که این دل دارد میترکد un Break my heart صفخه های آخر داستان است پای خسته ی من و تویی که چه سر به زیر و سخت میروی و من میمانم و تنهایی و درد هایی که چرک کرده اند و هرگز التیام نمی یابند و دخترکی که تنها از او خاکستری باقیست که باد آن را خواهد برد و تو رها خواهی شد بخند رفیق تنهایی داستانمان دارد تمام میشود باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم عمریه مسافری و من هنوز غرق سکونم خیلی سخته که بودنم نمیخوام اینجا بمونم داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم دست تقدیر تو رو برده سرنوشتمو میدونم تو میدونی جون باغ و باغبون بسته به جونم اون کلاغی که میگفتی اومده چشمامو برده دکمه های پیرهنت رو به تن جاده سپرده دیگه این ول وله ها مرهم تنهایی من نیست دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده کاش می شد بتوانم تنها چند جمله را رو به کعبه ی چشمانت بگویم ...این توقع زیادی نیست برای کسی که زمانی اشنای روزهای تو بود نه؟ شب--- روز---مرگ های تدریجی---لبخندی که از من دریغ میشود---ابروهای در هم تو---دستهای دورت---بوی لجنی که از این زندگی بلند میشود--- صدای داریوش که فریاد میزند عشق را در پستوی خانه نهان کرد خدای را،شوق را،نور را---عشقی که در خون تپیده شد عشقی که تو سقطش کردی و فکر نکردی من دیگر نمیتوانم مادر شوم---حرفهایی که کاش بشنوی کاش بگویی---حسرت روزهایی که گذشتند---و انتظار جانفرسایی که دیگر چیزی از من به جا نخواهد گذاشت،این است زندگی من کی دوباره قدیمی میشوی ...کی دوباره دلتنگ، کی دوباره میخندی کی دوباره بغض میکنی کی دوباره من میشوم رفیق تنهاییهایت کی دوباره تو را خواهم دید کی دوباره دستهایم را میگیری
مانتوی سبزم انتظار تنم و میکشید
میدونستم ساعتها دارن تند میگذرن
همیشه وقت واسه اینکه من باشم و اون و خدا،کم میاد
به قول یلدا میگف ساعت ها نامرد روزگارند همیشه کم میان
چه بادی میزد امروز
تو بالکن که واستادم انگار میگفت :میخوام همراه خودم ببرمت
مطمئن باش اگه تو نبودی خودمو میسپردم بهش تا منو ببره
اخم نکن آقای من!!!
تو به باد هم حسودیت میشه ؟؟؟
ببین فقط واسه خاطر تو زدم این لاک قرمز رو ...دوسشون داری؟؟؟
اخماتو وا کن...وا کن...
هیچ وقت فکرش را هم نمیکردی آن دخترک ساده ی ساده دل که با تو ترانه ها را زمزمه کرده بود حالا اینطور بی تو برود نه؟؟؟
طفلک بیچاره؟فکر کردی از کنار من که بروی میروی کجا؟ ها؟؟؟
من بی تو میروم!!!میبینی؟؟
چقدر بزرگ بودی را یادت هست؟؟اکنون چرا کوچک شده ای به چشمانم؟؟؟چون خیلی دوری...چون چشمهای من معیوبند؟؟؟!!! !!!
من بی تو میروم !!!میبینی؟؟
دستهای محرم تو کو؟؟نه !!!پرس و جویت را نمیکنم ...میدانی دستهای تو مدت هاست با دست های من نا محرمند؟؟
دست های محرم تو را...رد دست هایت را حتی نمیبرم ...خاطره های لعنتیمان را حتی که این روزها طعم زهرمار دارند.......میبینی که دارم بی تو میروم جایی که از خاطره هامان دور است...که چه بیزار شده ام
من بی تو میروم!!!!میبینی
روزهایی که دیگر هیج جایش تو نیستی...تو راست گفته بودی من و تو هم دو هوس باز بی شرف بیشتر که نبودیم ...سر تا پایمان حرامیست...خدایمان مظلوم تر از همیشه کنج هیج جایمان زانو هایش را برای گریه به حالمان بغل کرده است
"هی خدا!!!تقدیر گند ما تقصیر تو نیست...میشود اشک هایت را پاک کنی لطفا؟؟؟؟"
پسرک منگ !!!پسر پر از سر گیجه ی غریبه با من !!!چقدر لا به لای لحظه هایم پر رنگ بودی، حالا چرا آنقدر رنگ پریده شده ای که در میان آن همه رنگ راحت گمت کرده ام ؟!!!راحت اشتباه ات گرفته ام...ر ا ح ت
این روزها دیگر شانه بالا زدن برایم آسان شده...
هزاره های غریبگیه من و تو را پایان نبود و نیست...
این منه غریبه با تو دارد بی تو میرود((نگاه این ماهی تنها هنوز جانب دریاست؟؟!!!))
مـــــــــن رفتـــــــم...مــــــــیروم جـــــــایز نیســـــــت
مــــــــــــــــــــــــــــــن رفتــــــــــــــــــــــــــــــــتم

.
شده ام سر تا پا خستگي،اين خداي نازنين من هم که مرا مسخ کرده،شده ام خر...خرکي زندگي ميکنم،خرکي ميخندم[خرکي گريه ميکنم،وقتي هم يکي تو را خر فرض کند کار ديگري نميشود کرد
تو خوشي لعنتي جان؟؟ته ته دلت حالش چه طور است؟؟
تو نميفهمي...هرچه هم بگويم تو نميفهمي،تو حتي سادگي هاي مرا نميفهمي،سادگي هايم را گذاشتي به حساب بچه بودن هايم،تو حتي نگاه مرا هم نميفهمي،از دست رفتن هايم را،تو حتي خنده هاي مرا هم نميفهمي،تو نميفهمي که گذشته ام از خودم که گند نزني به بود و نبودم،تو اصلا ازخود گذشتن مرا ديدي که براي خودخواهي هايم حکم ميدهي؟؟؟
ساده نبود،ساده نبود تا اينجا را تنهايي بيايم،ساده نبود درد هايت را ببينم و به نبودن هايت لبخند بزنم،ساده نبود پسر
نخواستي بفهمي که مرده ي ادم ها هم دلش لبخند ميخواهد،نخواستي بداني منه مرده هم لبخند هايت را ميخواهم،منه مرده تن يخ زده ام گرماي تو را مي خواهد هنوز،ندانستي که نبض نداشته ام لحظه هاي پر تپش تو را ميخواهد
تا حال فکرکرده بودي اين ندانستن هايت ريدمون کرده دنياي مرا؟؟
من و تو از هم دور شده ایم،گریحتن های تو از من و کشش های من به سمت تو دیر گاهیست که گندمان را بالا اورده،اینها را تا کنون هزار بار فکر کرده ام ....تا کنون میلیارد ها فهمیده ام حافظه ام از تو پر شده است،تو تو تو
عزيز دلپذير بي شعور من!!چشمهاي تلخ نسکافه ايت را به روي من بسته اي؟؟من ديوانه ي نگاه تو شده بودم فکر نکني ديوانه ها به اين راحتي دست از جنون هاشان بر ميدارن،به قول تو معتاد هم که شده ام،چه شود ديوانه ي معتاد...عجيب عوضم کرده اي
خدا هم که جديدا تحويلم نميگيرد،انگار وقتي درد ودل ميکنم تف مي اندازد تو صورتم...وقتي که حرف ميزنم سيگارش را دود ميکند و خودش را ميزند به بي خيالي،خدا من خسته شده ام کلافه شده ام من دلم دستهاي تو را ميخواهد..بيا خفه ام کن خدا،حسرت دنياي مرده ها به دلم مانده مرده هايي که شب هاي جمعه با آزادي ميروند ملاقات هرکس که بخواهند
مرده هاي عزيز!چشمانتان را درويش کنيد
ببخش که تاول هاي بزرگ قلب تو را نديدم،ببخش که به تو وابسته ميشدم به تو دوخته ميشدم
ببخش که نديدم عذاب کشيدن هايت را،ببخش که انتظار شکستنم را از تو نداشتم،ببخش نشد به قلبم خيانت کنم
بي هوا بغض کرده ام...دارم باور ميکنم که تو هرگز نبود ه اي که بخواهي بماني
کثافت خوش طعم من!بغض که نميکني،اما نخند به من---نگو که تمام شده اي ممتد ترين خط بودنيه دنياي من
دل اين مرده ي جاني معتاد هنوز گرمي خنده هايت را ميخواد براي استخوان درد هايش
! عزيزک بي قرار من.... نثار شب هاي خاموش تو باد ، تمام فرصت عاشقي ام
معشوق سالهایم باش که بشقابی از تو جهانی را سیر میکند
Never was and never will be
have u no shame ,Dont u see me...
say u'll love me again
undo this hurts u caused
when u walked out the door
and walked out my life
un cry these tears
i ciried so many many nights
unbreak my heart
come bach and say you love me again
un break my heart
sweet darlin
without you i just cant go on ...
تنها چند جمله که در هوا معلقند،چند جمله از دلتنگی ...از درد عشق کشیدن هایم ...از به قول تو بچه بازیهایم
تنها چند جمله
آب از سرم گذشته،وقتی آب از سرم میگذرد احساس مکینم که خنک میشوم،تا کنون چند بار آب از سرت گذشته
من همیشه آب از سرم میگذشت یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی با چشمای بارانی ام به دستهایت میخ میشدم و میگفتم دوستت دارم آب از سرم گذشته بود ،وقتی به چشمهایت نگاه کردمو خندیدم اب از سرم گذشته بود،وقتی زیر باران تند یک پنجشنبه ی دور خیس شدم آب از سرم گذشته بود،وقتی دستهایم دور گردنت حلق شد آب از سرم گذشته بود،وقتی رفتی وقتی شکستم وقتی خدا را با ضجه هایم فریاد کردم وقتی به غرور له شده ام نگاه کردی وقتی زمستان 85 برایم با درد و دلتنگی گذشت وقتی احساسم را تحقیر کردی وقتی روز تولدم بی تو گذشت وقتی سرزنشم کردند آب از سرم گذشته بود و حالا حالا که چشمهایم را میبندم وبه تو فکر میکنم حالا که به خاطراتت لبخند میزنم حالا که تو نیستی و من لحظه به لحظه میمیرم آلان هم آب از سر من گذشته است ....میبینی لعنتی؟؟؟؟؟چه قدر خوب است آب از سر گذشتن
((گرمیه دستهای من کم شده دستهاتو بده ((
فقط یکبار دیگر با چشمهایت با قلبت صدایم کن من دلتنگ صدای چشمهایت هستم بلند صدایم کن که از سرزنش این بیدلان غرق عقل خسته ام
ماه هاست که میدوی دور مشوی بی وقفه میگریزی بیهوده میکوشی که فرامش شوی تو نزدیکی همینجا ها شاید بین انگشتان من تو نزدیک ترین دوری میدانستی؟؟؟؟؟؟؟
نزدیک ترین دور من برایم دعا کن شاید خدای تو مرا نجات دهد...من خدای تو را عاشقم
| Design By : Night Skin |

